X
تبلیغات
رایتل
شنبه 12 آذر‌ماه سال 1384
توسط: ستاره

خواب پاییزی

صدای خش خش برگهای زردی که روی زمین را مثل فرش پوشونده بود شنیده می شد ولی صدایی از تو نبود ، خودت بودی اما صدات ، نگاهت ، دستت ، مهربونیت نبود . دستم را گرفتی اما مانند روحی که از بدنم بگذرد از دستم گذشت .گرمایش را حس نکردم  ، سیاهی همه جا را گرفته بود نم نم بارونی که مثل اشک آسمون را قرمز کرده بود ، تن پوش خاطراتم را خیس کرد ولی تو نبودی که سایه بونش بشی .دلم می خواست فریاد می زدم و اسمت را صدا می زدم ولی بغض مانند دستانی بی رحم گلویم را فشار می داد .

هر چی فریاد می زدم حتی صدایم را خودم نمی شنیدم .حتی اسمت هم مرده بود ، گفته نمی شد ، واج هایش بی معنی بود  ، بی صدا .

هر چه فریاد کشیدم ، صدایت کردم جز فریادی بلند که آغشته با ابهام بود

                                                                             چیزی شنیده نمی شد .