X
تبلیغات
رایتل
شنبه 12 آذر‌ماه سال 1384
توسط: ستاره

آخرین جرعه این جام

همه می پرسند : چیست در زمزمه مبهم آب ؟ چیست در همه همه دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام باند ، که تو را م برد به ژرفای خیال .

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج ؟ چیست در خنده جام؟ که تو چندیدن ساعت مات و مبهمت به آن مبی نگری .

نه به ابر نه به آب نه به این آبی آرام بلند نه به این خلوت خاموش کبوتر ها ، به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،

من به این  جمله نمی اندیشم .

من ، مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد ، نفس باد شقایق را در سینه کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح ، نبض پاینده هستی را در گندمزار ، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ، همه را می شنوم ، می بینم .

من به این  جمله نمی اندیشم .

به تو می اندیشم ...ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو مب اندیشم ، همه وقت هر جا ، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .

تو بدان این را تنها تو بدان ، تو بمان تنها تو بمان ، جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب ، من فدای تو ، بجای همه گلها تنها تو بخند .اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز ...تو بگیر ، تو ببند ، تو بخواه ، پاسخ چلچله های را تو بگو ، قصه ابر هوا را تو بخوان ، تو بمان با من تنها تو بنمان .در رگ ساغر هستی تو بجوش .

من همین یک نفس از جرعه جانم باغی است .

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش .