X
تبلیغات
رایتل

ستاره

شخصی

شهر قصه...

برای خواندن داستان بر روی لینک زیر کلیک نمائید .

یکی بود ، یکی نبود.

اون زمونای قدیم،

زیر گنبد کبود ،

میون جنگل سبز ، لای درختای قشنگ ،

شهر باصفایی بود .

دور تا دورش گل سرخ ،

روبروش کوه بلند.

با چمن های وسیع

که پر شاپرکه .

راستی داشت یادم میرفت :

اسم این شهر قشنگ ..... شهر قصه بود .....یادتون نره!

(کلیک نمائید)

تاریخ ارسال: دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1384 ساعت 16:08 | نویسنده: ستاره | چاپ مطلب
نظرات (1)
دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1384 16:46
مهدی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
زیر بارون گریه کردم تا تو اشکمو ببینی .
نگاه اولت بر من اثر کرد
نگاه دومت دیوانه ام کرد
نگاه سومت عاشق ترم کرد
نگاه آخرت خاکسترم کرد
مثل همیشه عالی بود منتظرت هستم موفق باشی
یا حق

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد