X
تبلیغات
رایتل
جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1385
توسط: ستاره

سکوت

فراموشت کرده اند 

و سرگـــردان 

...

..

.

گونه هایت آرام داغ می شوند

نفس هایت به شماره می افتند 

 کوتاه ..

 ممتد..

 لرزان ..

از لابه لای شاخه های تنهایی

به آسمــــــــان نگاه میکنی 

به خورشیــــــد 

که با گام های لرزانش   

به سمت غروب شناور است  

قطره های بــــاران 

با ضرب های ناموزون

آرامش ساییدهء لحظه هایت را لمس میکنند 

یاد تمام آنچه که بود

و دیگر نیست

پلک هایت را سنگین میکند  

 به آسمــان نگاه میکنم

تا بدانم ستاره ها چگونه فرو می افتند

خاک می شوند

تا ببینم انسان ها چگونه خاطره میشوند

و خاطره ها 

چگونه فراموش

 ...

دستهای بیرحم انتظار 

برصورت پریده رنگ امید سنگ میکوبند

و من آرام از میان این هیاهوهای دیوانه وار 

آخرین خشکیده برگ خزان آرزوهایم را 

در آغوش میکشم 

میلرزم از درد

در انجماد مبهم بادهای ویرانی

چنان چون تلاطم متعفن کهنه زخمهای یأسی به چرک نشسته

که گویی سال هاست

تیک تاک غلیظ انتظار رهایی را به دوش میکشد

 اینک انگار سالهاست از دست داده ام

دیروز و امروز و لحظه هایم  را

اینک انگار قرن هاست

سنگینی این اشک های سیمانی

بر گونه های خسته ام چنگ میزند

 اینک انگار 

من نیست 

تاریکی ست

سرماست

شب است  

و سکــوت

 ...

مهر عزیز 

هشیار باش

خورشید غروب خواهد کرد

در سوگ آخرین خشکیده برگ امید

خورشید خواهد خفت

میدانی؟ 

...

..

.

 برگرفته از (سکوت سرد)