X
تبلیغات
رایتل

ستاره

شخصی

خسته‌ام ری‌را!

باران

خسته‌ام ری‌را!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.

غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.

(سید علی صالحی)

تاریخ ارسال: یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1385 ساعت 21:26 | نویسنده: ستاره | چاپ مطلب
نظرات (8)
یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1385 22:56
مهرانی...
امتیاز: 0 0
لینک نظر
باز برایت می نویسم...
حال همه ما خوب است.. اما تو باور نکن...
دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1385 01:59
آتنا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نه ، نه
باور نمی کنم
رفتن ، نشانه پایان حرف نیست
می خواستم بگویمت آیا
شنیده ای
حرفی که از نگاه عاشق من
در تو جاری است؟
آیا شنیده ای که
هزاران نوشته ام
از ناشنیده های تو و
دردهای خود ؟
پاسخ به نامه های من آیا نمی دهی؟
نه ، نه
باور نمی کنم
که تو هم مثل دیگران
سبزی سبزه های دلم را لگد کنی
نه ، نه
باور نمی کنم .....
در تو تمام خوبی باران حضور داشت
من با نگاه تو عاشق شدم رفیق
با ور نمی کنی؟
آیا مگر که این همه
شعر و کلام و حرف
یکبار هم به گوش تو
آیا نمی رسد؟
نه ، نه
باور نمی کنم ....
حالا تمام مردم این شهر واقفند
دیوانه ای که نامه
برای تو می نوشت
روی تمامی دیوارهای شهر
مردی ست که
با نگاه تو عاشق شده رفیق ....
نه ، نه
باور نمی کنم
که تو از من بریده ای
آن حرفهای قشنگ و نگاه را
بالای دفتر مشق رفاقتم
تا بود ، نام تو بود و
نبوده است جز تو
برای معنی عاشق شدن کسی ....
رفتی ولی
به نشان تو مانده است
در ذهن خاطره ام نقش زنده ای ؛
این جمله که باید دوباره گفت :
رفتن ، نشانه پایان عشق نیست
بعد از تو دردهای دلم تازه تر شدند
من سالهاست
که بعد از تو عاشقم !
سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1385 00:34
مهرانی...
امتیاز: 0 0
لینک نظر
قبول نیست ری‌را
بیا قدمهامان را تا یادگاری سقف کلبه مان شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به در خانه مان رسید
ستون های خانه مان را ببوسد...
برود تا پشتِ بالِ پروانه
هی خواب خدا و سینه‌ریز و ستاره ببیند.


قبول نیست ری‌را!
بیا بی‌خبر به خواب شنبه ها مان برگردیم ....
به کوهسار برفی مان....
به طلوع خورشیدش...
تنها باریکه‌ی راهی است که می‌رود ...
می‌رود کلبه چوبی بدون در مان...
تا سهم خنده ها
ها ... ری‌را!
حالا جامه‌هایت را
با برفهای سپیدش خواهم شُست،


صبح علی‌الطلوع راه خواهیم افتاد
می‌رویم،‌ اما نه دورتر از نرگس و رویای بی‌گذر،
باد اگر آمد
شناسنامه‌هامان برای او،
باران اگر آمد
چشمهامان برای او،
تنها دعا کن کسی لایِ کتابِ کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و
دوری از تو می‌ترسم ... ری‌را!
سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1385 20:42
سما
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تمام خستگی ات را می توانی تقسیم کنی ! قدرتِ شانه هایی انتظارت را می کشند .... آنوقت دستتان به آسمان می رسد و دست کسی هم به شما نخواهد رسید و به شوق بودنتان کبوتران کوهی به لانه می آیند ! همه را باور کن زیبا !
چهارشنبه 5 مهر‌ماه سال 1385 14:41
چشم تو چشم
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اگه دستتون به آسمون رسید یه مشت هم برای من بیارید .....
تازشم مامانم گفته تو زندگی خصوصی مردم دخالت نکن !

ولی بگو ریرا کیه ؟D:
پنج‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1385 02:29
behshad ( Booter ) yahoo 7.5
امتیاز: 0 0
لینک نظر
salam dost aziz va Gol khobi wblaget ghashang bood va jaleb tonesty be man sar bezan va az barname haye yaho 7 final be khosos Boot DC Buzz Estefadeh kon va be dostanet moarefy kon montazeret hastam khosh hal shodam behshad bye
جمعه 7 مهر‌ماه سال 1385 00:07
امتیاز: 0 0
لینک نظر
رنگ نوشته هات رو عوض کن
خوندنش سخته
به ما هم سر بزن
یکشنبه 5 آذر‌ماه سال 1385 18:03
سید ما دات کام
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیز!
لطفا لینک این سایت جدید از استاد صالحی www.SEYEDEMA.com در وبلاگتون قرار بدهید!
با تشکر فراوان
یا حق!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد