X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 تیر‌ماه سال 1386
توسط: ستاره

مهمانی خدا

وقتی خدا هست

پیرزنی با تقوا در خواب خدا را دید  و به او گفت : خدایا خیلی تنها هستم آیا مهمان خانه من می شوی ؟؟
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به به دیدنش خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شئ و با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد و رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت .
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد ٬ پیرزن به عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد.پشت در پیرمرد فقیری بود .پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد ولی پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد پیر زن دوباره در را باز کرد ٬این بار کودکی که از سرما  می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت .نزدیک غروی بار دیگر در خانه به صدا درآمد ٬ این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده است ٬پس با عجله به سوی در دوید در را باز کرد ولی این با ر نیز پیرزن فقیری پشت در بود.زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد.پیرزن که خیلی عصبانی بود با داد و فریاد زن فقیر را دورکرد.
شب شد ولی خدا نیامد ٬ پیر زن ناامید شد ورفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.پیرزن با ناراحتی به خدا گفت : خدایا ٬مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم می آیی؟؟
خدا جواب داد:من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی !