X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389
توسط: ستاره

قانون بازگشت


* مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری
برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند
. بعد صحبت به وجود خدا رسید .*

* مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و
مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است
و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.*

* چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع
کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان
نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت . *

* سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و
آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر
کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد . *

* "خداوند پژواک کردار ماست ."*

* پائولو کوئیلو*